تبليغاتX
***java4ir.blogfa.com*** ***java4ir.blogfa.com*** صد سال تنهایی
 

تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبااااارک

امیدوارم همیشه سرافراز و سربلند باشی


 

نوشته شده توسط همنفس در جمعه 24 آبان1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


 

 

خدایا ممنونم


 

نوشته شده توسط همنفس در چهارشنبه 10 مهر1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


عشق

پاییز انتهای درد نبود

 

آغاز تنهایی دستانی بود که در انتظار دستانی ماند

 

پاییز هیچ نبود اما همه بود

 

فهمیدم پاییز ان نبود

 

پاییز

 

 تو بودی

 

من بودم و

 

جداییمان بود . . .


 

نوشته شده توسط همنفس در پنجشنبه 4 مهر1387 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


پاییز

سلام.

دوباره پاییز اودم. مرده ترین فصل سال .  دوباره با اون غروب های دلگیرش حال آدم رو میگیره . راه رفتن روی برگ های زرد پاییز مرگ رو یاد من میندازه .  امروز غروب وقتی  به آسمون نگاه میکردم یه بغض گنده جلوی خروجی چشمام رو گرفته بود و نمی ذاشت هرچی غصه تو دلم بود به دست باد بسپارم . اخه این دل لعنتی هم یه حدی داره . بالاخره یه روز پر میشه .  کاش میتونستم  .  کاش میتونستم تو  بدترین ودلگیر ترین فصل سال هرچی خاطره لعنتی بود فراموش کنم . ولی میدونی هر چیزی رو میشه فراموش کرد ولی جای زخم رو نمی شه پاک کرد .  حتی زمانم پاکش نمی کنه .  تازه چه برسه به اینکه جای زخم روی قلب آدم باشه .  تازه بدتر اینه که زخم رو عزیز ترین کست گذاشته باشه . تا حالا خیلی سعی کردم و به خودم قول دادم  که خاطرات تلخم رو فراموش کنم  .  هر چند جای زخم رو خودش برام  بخیه زد ولی نمیدونم چرا نمیشه .  شاید تخصیر این دل .  میگن وقتی خاطره از عزیز ترین کست داری هیچ وقت فراموش نمی کنی .

ولی به امید فراموشی . . .


 

نوشته شده توسط همنفس در سه شنبه 2 مهر1387 ساعت 2:38 موضوع | لینک ثابت


شب قدر

۲ سال پیش مثل امشب به خدا گفتم  :  تو مهر اون رو تو دل من گذاشتی

پس مهر منم تو دل اون بذار و مهرش رو تو دل هیچ کس دیگه نذار.

۱ سال پیش مثل امشب باهاش دعوا میکردم.فریاد میکشیدم . اشک میریختم که چرا؟

چرا به حرفم گوش نکردی.چرا فقط مهر اونو تو دلم گذاشتی  .  چرا خورد شدنم رو نگاه کردی .

چرا حسرت خوردنم رو نگاه کردی .

بهش میگفتم تو مهر اونو تو دلم گذاشتی پس چرااین طوریش 

کردی  .  چرا یه دیوار جلوم کشیدی نه از جنس شیشه بلکه از جنس فولاد .

ولی امسال دعای سال اولم براورده شد .  فقط یه چیزو فهمیدم  . 

 

بعضی وقت ها کمی     صبر   تو زندگی لازمه .

 

ولی با این وجود هنوز ازش تشکر نکردم .  .  .

 


 

نوشته شده توسط همنفس در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت


عشق

 

الا ای رهگذر بنگر چنین بیگانه بر گورم

 

چه می خواهی ؟ چه می جویی ؟ در این کاشانه مهجورم

 

چنان گویم . چنین گویم حدیث قلب رنجورم

 

در این خانه به زیر سنگ و خاک و خونم

 

نمیدانی ؟

 

چه میدانی ؟

 

چه میدانی که آخر چیست منظورم

 

تنم لاشه ی فقرست و من زاده زندان عشقم . . .

                                                                        ح ص         

۱۵ اسفند ۸۶     

روزی فراموش نشدنی


 

نوشته شده توسط همنفس در شنبه 23 شهریور1387 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت


باید امشی یروم

 

باید امشب بروم

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

 

حرفی از جنس زمان نشنیدم

 

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

 

کسی از دیدن یک باغچه مجزوب نشد

 

هیچ کس زاغچه را سر یک مزرعه جدی نگرفت

 

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

 

وقتی از پنجره میبینم حوری(تو)

 

دختر بالغ دانایی

 

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

 

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

 

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

 

و به آن وسعت بی واژه که مرا میخواند

 

باید امشب بروم

ح ص            

۱۵ اسفند۸۶       

روزی فراموش نشدنی


 

نوشته شده توسط همنفس در پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


 

 

آه


 

نوشته شده توسط همنفس در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


عشق

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

 

عشق و نمیشه با شاخه گلی مقایسه کرد ولی میشه اون و با شاخه گلی اثبات کرد

این  شاخه گلم تقدیم به تو دخترپاییزی 


 

نوشته شده توسط همنفس در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


؟؟؟

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.

نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد


 

نوشته شده توسط همنفس در شنبه 9 شهریور1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت


ناروایی

 

چنان زد آتشم با بی وفایی


که بیزارم دگر از آشنایی


ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد


میان ما خدایا کن خدایی


مرا چون ناشناسان دید و بگذشت


که بگذشته است زین بی اعتنایی؟


چه کردم که اینچنین بگریخت از من؟


چه ناموزون زد آهنگ جدایی!


بر او دل بستم و شد خصم جانم


روا بر من نبود این ناروایی


نمی دانند قدر یکدلی را


گرفتاران درد خودنمایی


کشیدم آنچه از دست دلم بود

 

ز من یارب بگیر این با صفایی


همان بهتر که روز و شب از او دور


بسوزم با نوای بی نوایی


جفا را با وفا ،پاداش بخشند


مقیمان حریم کبریایی


 

نوشته شده توسط همنفس در پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط همنفس در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


اشک

 

باز در کلبه تنهایی خود عکس تو روی مرا ابری کرد

 

عکس تو خنده بر لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد

 


 

نوشته شده توسط همنفس در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت


؟؟؟

 

 

من مانده ام تنهای تنها


 

نوشته شده توسط همنفس در شنبه 19 مرداد1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


           سفری بی آغاز

           سفری بی پایان

           سفری بی مقصد

           سفری بی برگشت

           سفری تا کابوس

           سفری تارویا

           سفری تا بودا

           شبنم تاج محل

            با حریق یاد ها هم سفرم

            وقتی دورم به تو نزدیک ترم

           حق حق برسیان

           تکه نانی در خاک

           بوی گندم در مشت

           مشت کودک در خاک

           کفش ماد در برف

           چرخه یک کالسکه

           گوشه ی گندم زار

           با حریق یاد ها هم سفرم

           وقتی دورم به تو نزدیک ترم

           چمدانی بی شکل

           جعبه یک دوربین

           عکس یک بازیگر

           جمعه های بی مشق

           تلی از ته سیگار

           دشنه ای زنگ زده

           سفره ای پوسیده

           با حریق یاد ها هم سفرم

           وقتی دورم به تو نزدیک ترم

           برج لندن در مه

           چالدران در باران

           سوغو در بی حرفی

           رود سن در یک غار

           مترو سان ژغمن

           قلعه سن میشل

           کافه ها بی لبخند

           با حریق یاد ها هم سفرم

           وقتی دورم به تو نزدیک ترم

           خانه ای در آتش

           جغد کوری در نور

           گل یاسی  بی زخم

           قربت لالایی

           بوسه در راه آهن

           سرخی لب در شب

           برکه ای از فانوس

           انفجاری در ماه

           کوچه ای خیس از عشق

           شعر سبز لورکا

           ساعت 5 عصر

           مستی بی وحشت

           گریه های ژوکوند

           خط خوب سهراب

           نامه ای آب شده

           ونگوگ گوش به دست

           I Have Dream…

           با حریق یاد ها هم سفرم

           وقتی دورم به تو نزدیک ترم


 

نوشته شده توسط همنفس در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


تولد

 

۳۱ تیر ماه سال روز تولد بهترین خواهر دنیا و تنها خواهرم رو بهش نبریک میگم

و امید وارم سال های سال زندگی شیرینی داشته باشی

 


 

نوشته شده توسط همنفس در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


! ! !

 

تو که حتی با چشماتم نگفتی دوستت دارم

 

اگرم گفتی دوست دارم فقط بازیه لبهات بود

 

افسوس كه در امپراطوري عظيم عشقت قدرت در دست عشقت نیست


 

نوشته شده توسط همنفس در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


دل

 

 

دلم گرفته

 

دلم خیلی گرفته

 

دلم میخواد گریه کنم ولی اشکام یاری نمی کنن

 

شاید غرورمه که جلوشو می گیره

 

ولی این غرور یک بار کاملا خورد شد

 

شایدم چون خودم رو مقصر می دونم

 

ولی خیلی سخته کسی رو لازمش داری نباشه

 

از اون سخت تر اینه که نزدیکت باشه

 

ولی خودت و دلتنگی هات رو نبینه

 

از همه بدتر اینه که ببینه ولی بهت توجهی نکنه

 

سخته وقتی احساس کنی داری خودت رو به دیگری

تحمیل می کنی

 

سخته وقتی احساس کنی دارن به اجبار تحملت می

کنن

 

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم . اون اصلا ارزش

 این همه سختی رو داره

 

ایا اونم به خاطر من به خودش یک اپسیلون سختی

 میده

 

سخته وقتی تو دلتنگی هات تنهایی

 

و از همه سخت تر اینه که پنج شنبه ۳ واحد امتحان

داشته باشی و هیچی درس نخونده باشی.

 


 

نوشته شده توسط همنفس در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 3:10 موضوع | لینک ثابت


hide and seek

 

 

 بلند چند بار صدلیش کردم...

 

اما شنید و پاسخ نداد...

 


 

نوشته شده توسط همنفس در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


عشق

بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند،گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند ، اما بعضي عشق ها عميق است و ملايـم ، چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار دارند

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط همنفس در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت


دوری

 

 

آن گاه كه به حكم عقلانيت   .

 

دو نيمكره ي كوچك   .

 

دريايي از احساس را محدود مي كند   .

 

چيزي نمي توان گفت   .

 

افسوس كه در امپراطوري عظيم عشقت   .

 

 قدرت در دست عشقت نیست   !  !  !


 

نوشته شده توسط همنفس در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


خانه جن زده

 

سلام

 

دو روز پیش یه اتفاق جالب برام افتاد که بدم نیود بنویسمش.

 

دو روز پیش حدود ساعت ۸ بود که با دو تا از دوستام به دفتر کار پدرم رفتیم تا جلسه ای راجع به پروژه نرم افزاری که در حال انجامش هستیم داشته باشیم.(یه محل قدیمی با عمر حد اقل ۲۰ سال که فقط روز ها توش رفت و آمد میشه برای همین لامپ زیادی نداده) همینطور که مشغول بحث کردن بودیم حدود ساعت ۹:۳۰ بود که متوجه شدم یک مرتبه یک جسم سایه مانندی که تقریبا ۱۷۰ سانتیمتر قد داشت در فاصله ۵ متری ما ضاحر شد و به سرعت به طرف یکی از اتاق ها حرکت کرد . اول با خودم فکر کردم شاید خیالاتی شدم ولی وقتی به دوستم نگاه کردم دیدم که اون هم به اون نقطه خیره شده . و من فقط بهش گفتم تو هم اون رو دیدی و با حیرت گفت بله دیدم. اون یکی دوستم که اون لحظه روش به ما بود و اون رو ندیده بود باور نمی کرد. برای همین خودش رو فرستادیم به داخل همون اتاق . جالب اینجاست که چراق اون اتاق هم سوخته بود (اتاقی که زمانی دفتر کار خودم بود) . خلاصه با کمال شجاعت رفت داخل اتاق و همه جارو کشت . البته از اونجایی که کمی جنسش شیشه خورده داشت کمی فریاد کمک زد و بی خودی داد و بیداد کرد که ما رو بترسونه و وقتی اطمینان پیدا کردیم کسی به جز ما اونجا نیست تنها جمله ای که یادمه گفتم این بود . بچه های جیم شیم بریم.

 

البته قبلا هم تجربه ماورا و طبیعه رو دارم که بد نیست این رو هم بنویسم.

 

ترم قبل شبی که فرداش امتحان اندیشه اسلامی داشتم . تقیبا ساعت ۲ بود که داشتم درس می خوندم و به مبحث جن رسیدم . وقتی مبحث رو خوندم که جن وجود داره و در مواردی با انسان رابطه بر قرار می کنه کتاب رو بستم و به زبون آودم که اگر جن وجود داره میتونه لامپ بالای سر من رو بسوزونه. وکتاب رو باز کردم که ادامه درس رو بخونم . در کمتر از ۱۵ ثانیه با شنیدن صدای ترکیدن لامپ من که دقیقا زیرش نشسته بودم فقط دستام رو اوردم روی سرم که خورده هاش روی سرم نریزه. و جالب تر اینجاست که حتی کوچکترین خورده شیشه هم روی من نریخت . البته به جز اون لامپ ۲۰۰ روی سرم که ترکید مهتابی هم توی اتاقم روشن بود وگر نه اگر فقط اون لامپ روشن بود دیگه . . . 


 

نوشته شده توسط همنفس در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


قشنگ ترین روز دنیا

 

امروز روز خیلی قشنگی برای من بود . هر چی فکر کردم که  چطور توضیحش بدم فکرم به جایی نرسید . نمی دونم چرا ولی نا خود آگاه یاد این شعر زیبای مولوی افتادم که  وقتی دوم هنرستان بودم(۵ سال پیش) حفظش بودم و همیشه چند بیت اولش رو روی تخته سیاه مدرسه مینوشتم . فکر کنم اونایی که تو دلاشون عشق اسمونی دارن بفهمن امروز چه روزی داشتم. 

 

 

مرده بدم

زنده شدم.

گریه بدم

خنده شدم.

دولت عشق آمد

و

من دولت پاینده شدم.

دیده ی سیر است مرا

جان دلیر است مرا

زهره ی شیر است مرا

زهره (بر وزن مهره) تابنده شدم.

گفت که:"دیوانه نه ایی

                         لایق این خانه نه ایی."

رفتم و دیوانه شدم.

سلسله بندنده شدم.

گفت که:"سرمست نه ایی.

                            رو که از این دست نه ایی."

رفتم و سرمست شدم.

وز طرب آکنده شدم.

گفت که: "تو کشته نه ایی.

                   در طرب آغشته نه ایی."

پیش رخ زنده کنش

کشته و افکنده شدم.

گفت که:"تو زیرککی.

                              مست خیالی و شکی."

گول شدم.            هول شدم.                   وز همه برکنده شدم.

گفت که:"تو شمع شدی.          قبله ی این جمع شدی."

جمع نیم.               شمع نیم.             دود پراکنده شدم.

گفت که:"شیخی و سری.                    پیش رو و راه بری."

شیخ نیم.             پیش نیم.              امر تو را بنده شدم.

.....

تابش جان یافت دلم.         وا شد و بشکافت دلم.           اطلس نو بافت دلم.    دشمن این ژنده شدم.


 

نوشته شده توسط همنفس در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت


عشق


 

نوشته شده توسط همنفس در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط همنفس در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


I love You Honey
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
>

دنیای کدهای جاوا اسکریپت